تبليغاتX
درک حضور دیگری

درک حضور دیگری

نوشته شده توسط: روزبه
مقدمه: روز سه شنبه مورخ 12/4/86 مقاله ی هژیر را به نام «تا جستجوی ایمان تنها فضیلت ما باشد» در وبلاگ «درک حضور دیگری» خواندم. بر خلاف مقاله ی اولی که در همین وبلاگ خوانده بودم و خیلی از آن لذت برده بودم، این یادداشت ناراحت و عصبی ام کرد و بلافاصله به هژیر تلفن کردم. خوشبختانه خانه نبود و من تنبل برخلاف عادت همیشگی مجبور شدم از فرهنگ شفاهی به فرهنگ کتبی رو بیاورم و این هم شد نتیجه اش. یک نکته ی دیگر را هم باید بگویم. این که هژیر تنها رفیق چپ من محسوب می شود، البته به طور جدی.
رفقا به نظرم اشتباه می کنیم
1 ـ در ماه اخیر انتخابات !!؟ اتاق بازرگانی برگزار شد و ریاست این اتاق پس از سال ها از دست هیات موتلفه ی اسلامی و البته شرکای تجاری و بازاری اش، خارج و به دست یک چهره ی جدید از طیف تکنوکرات ها (شما بخوانید نئولیبرال ها) افتاد. آقای نهاوندیان فارغ التحصیل رشته ی اقتصاد از کشور دوست و برادر، آمریکا به ریاست اتاق بازرگانی ایران رسید که فقط در سال گذشته بیش از 60 میلیارد دلار گردش تجاری ایران را کنترل کرده است! من البته آدم شکاکی نیستم ولی اگر یادمان باشد سال قبل صحبت از فردی شد که از ایران به عنوان نماینده به آمریکا رفت تا بساط مذاکره ی علنی و شفاف را با دوستان پهن کند. آن فرد کسی نبود غیر از همین آقای نهاوندیان خودمان. البته دو کشور با تاخیر خنده داری حضور چنین فردی را برای مذاکره رد و تکذیب کردند ولی این کار مانع دیده نشدن ایشان در واشنگتن نشد و همچنین مانع از رییس اتاق بازرگانی شدن ایشان.
قبل از رییس شدن ایشان هم یکهو همه یاد اصل مفقود و مغفول 44 قانون اساسی افتادند و داد وقال عجیبی در تمام ارکان مملکت در لزوم توجه به این اصل مهم و حیاتی و اجرایی کردن آن برپا شد. دور قبل خصوصی سازی در زمان آقای رفسنجانی تحت عنوان سیاست تعدیل اقتصادی با نظارت کامل بانک جهانی و صندوق بین المللی پول انجام شده بود که البته گند قضیه بدجوری درآمد و از شانس فوق العاده ی آقای خاتمی لیبرال بود که در دوران هشت ساله ی ایشان تا حدودی سکوت و بی خیالی نسبت به این مهم صورت گرفت.
بالاخره در دولت عدالت محور و مهرورزی و از بدشانسی فوق العاده ی آقای احمدی نژاد، نگاه سازمان تجارت جهانی معطوف ایران شد و دور جدید خصوصی سازی ها شروع شد. اتوبوس ها خصوصی ـ پولی شدند و همچنین شرکت های مخابراتی و یارانه ی بنزین قطع شد، بنزین سهمیه بندی شد، نرخ سود بانک ها کاهش یافت و جدیدن خبر رسیده برق هم قرار است سهمیه بندی شود. دولت هم اعلام کرد که خرید تضمینی محصولات کشاورزی دیگر منتفی است. (راستی کسی خبر دارد چرا چند وقتی می شود که هیچ کوپنی اعلام نشده؟!) تازه این شروع ماجراست و این قصه شرح مفصلی دارد که قرار است صدایش بعدن دربیاید. سیاست های کلان اقتصادی بر اساس الگوی نئولیبرال های محترم با شدت و سرعت عجیبی در ایران آغاز شده است و این هم از بدبختی ما ایرانی ها است که حتا در استثمار شدن باید از کشورهای دیگر عقب تر باشیم. به عنوان مثال این سیاست ها در آرژانتین و برزیل حدود 40 سال پیش آغاز شد. خلاصه این که همه چیزمان به همه چیزمان ربط دارد و وقتی خبرها کنار هم چیده می شوند، می شود در موردشان به تحلیل رسید.
2 ـ در ماه های اخیر روسای جمهور بعضی کشورهای آمریکای لاتین که به ملی بودن و سوسیالیست بودن شهره هستند مانند هوگو چاوز و مورالس و اورتگا به ایران آمدند و با احمدی نژاد دیدار کردند و قراردادهایی بستند و گویا پول هایی رد و بدل کردند. البته ناگفته نماند که به طور علنی این آقایان همدیگر را بغل کرده و ماچ کرده و حرف های عاشقانه زده و خلاصه حسابی قربان صدقه ی هم رفتند و این به مذاق بعضی از چپ های داخل ایران، از جمله دانشجویان رادیکال و آقای رییس دانا خوش نیامد و به تکفیر و تقبیح این روابط و اعمال پرداختند.
نمی دانم چرا ما جهان سومی ها، (ببخشید! منظورم ما ایرانی ها بود. چون جهان سومی بودن یک چیز است و ایرانی بودن چیز دیگری کاملن متفاوت) پس نمی دانم چرا ما ایرانی ها دوست داریم در مورد همه ی مسائل قضاوت و ارزش گذاری کنیم. شاید این مسئله به خاطر تاثیر فرهنگ دینی است و شاید هم به خاطر همان استبداد تاریخی و ریشه دار معروف. این مسئله در مورد قضاوت روی نخبگان و هنرمندان و روشنفکران خیلی خوب خودش را نشان می دهد. در مورد فلان زن شاعر گفته می شود: فاحشه است و در مورد فلان اندیشمند می گویند: همیشه یا خمار است یا نشئه یا فلان فیلمساز که اصلن حرفش را نزن چون غیر از خانوم بازی کار دیگری ندارد! به خاطر همین وقتی آقای رییس دانا را به یک جرم سیاسی (شرکت در کنفرانس برلین) می گیرند، چند شیشه مشروب هم علی الحساب داخل پرونده ی ایشان و در کنار اتهامات سیاسی او قرار می گیرد. یا در مورد آقای مسعود بهنود علاوه بر اتهام تبلیغ علیه نظام و تشویش اذهان عمومی، نگهداری تریاک در ویلای شخصی ایشان نیز مطرح می شود.
کلن صفات اخلاقی واجد ارزش گذاری و قضاوت همیشه در این مملکت جلوتر از شخصیت اصلی و حرفه یی افراد قرار می گیرد. این ناموسی کردن مسائل و تخطئه کردن و رد کردن افراد به خاطر قضاوت ها، و اغلب قضاوت هایی که هیچ مبنا و پایه یی ندارد، جزو عادات فرهنگی و جمعی ما شده است. و البته مبارزین چپ هم از آن بی نصیب نیستند. مثال تاریخی آن حزب توده است با آن ادبیات مشهورش. «آلن بادیو» در مقاله ی فوق العاده اش با عنوان «علیه فلسفه ی سیاسی» نگرش هایی از این دست را به باد انتقاد شدید می گیرد. نگرش هایی که صرفن به «داوری» عینیت های سیاسی می نشینند و کنش های «سوبژکتیو» و «مبارزه جویانه» را تقبیح می کنند. اساسن شیوه ی دلخواه کسانی که سیاست را از دریچه ی نگرش های مذکور می بینند چیزی نیست جز «داوری منفعلانه» که نتیجه ی گرایشات اخلاقی است مبتنی بر حقوق.
در این نوع نگرش «سیاست» نوعی تفکر است، نه نوعی کنش. مطلقن هیچ نوع تفکر چپی نمی تواند چنین نگرشی نسبت به سیاست و عمل سیاسی داشته باشد. در مورد روابط سیاسی بین دولت ها هم، فارغ از تعاریف متنوع در این زمینه، باید خیلی ساده منافع و مصالح دو طرف در این رابطه دیده شود. طبیعتن کشور ایران به عنوان یک کشور عضو اپک باید با کشورهایی چون ونزوئلا و بولیوی در ارتباط سیاسی باشد.
اما در مورد کشورهای مذکور باید بگویم که آنها با توجه به توضیحات بند اول مقاله، درست صد و هشتاد درجه عکس ایران حرکت می کنند. در ونزوئلا تمامی صنایع ملی شده، همه ی بدهی های بانک جهانی تسویه شده و این کشور آزادی خود را از یوغ این نهادهای امپریالیستی جشن گرفته است. در بولیوی هم صنایع گاز ملی اعلام شده و زمین های بسیاری بین کشاورزان بی زمین تقسیم شده است. خلاصه بدون توجه به حرف ها و حدیث ها باید به واقعیت قضیه توجه کرد. باید دید دولت های جمهوری اسلامی عملن طی این 27 سال چقدر در جهت منافع امپریالیسم عمل کردند و چقدر در جبهه ی ضدامپریالیستی قرار دارند؟ پس یکی کردن افرادی چون چاوز و مورالس و اورتگا با فردی مثل احمدی نژاد تحت صفت پرابهامی چون پوپولیست؟! منطقی ندارد. من خودم شخصن نفهمیدم اگر احمدی نژاد پوپولیست است، چگونه چاوز را پوپولیست بدانم و از آن بدتر اورتگا را؟
در هر مبارزه یی باید توان ها و نقاط ضعف و قوت خود را بشناسیم. این اولین قدم محسوب می شود. اگر ما چاوز و مورالس و فیدل کاسترو را به دلیل قضاوت هایمان خط زده و از اردوگاه سوسیالیستی خودمان بیرون کنیم، قرار است چه کسانی در کنار ما باشند و با چه الگویی؟ ما چپ ها فعلن تنها تریبونی که داریم همین چند سایت و وبلاگی است که آنها هم فیلتر می شوند. آیا باید از همین تریبون برای تخریب خود و حمله به همدیگر استفاده کنیم؟ تیغ تیز حمله متوجه چه کسی است؟ من مطمئنم امثال خانم مرادی یا آقای کیوان پناه هیچ شناختی از فعالین چپ در ایران ندارند و هم چنین هیچ تحلیل کارآمدی. اصولن تاریخ نشان داده که اپوزیسیون خارج از کشور همیشه در این زمینه ها یک مرحله عقب بوده است. ولی تاسف و عصبانیت من از جواب هژیر به آنان بود چون بالاخره آنها راست محسوب نمی شوند، همچنان که الناز و سهیل نیز.
وقتی داشتم مقاله را می خواندم دائم چهره ی پر از نیش و خنده ی احمدی نژاد و جرج بوش جلوی چشمم می آمد و من نفهمیدم که در کجای جهان ایستاده ام؟ راستی رفقا! ما در کجای جهان ایستاده ایم؟
تکمله ی 1: این مطلب را رفیق خوبم «روزبه» در نقد مطلب قبلی من در همین وبلاگ نوشته است. از او معذرت می خواهم که در این چند وقته به دلیل پاره یی گرفتاری ها و بی حالی های معمول مطلبی را که در 12 تیر نوشته بود، امروز روی وبلاگ می گذارم. امیدوارم انتشار این مطلب روی وبلاگ «درک حضور دیگری» آغازی باشد تا رفقایی که وبلاگ ندارند یا به هر دلیلی نمی خواهند مطالبشان را روی وبلاگ خودشان منتشر کنند، در بحث ها شرکت کنند.
تکمله ی 2: رفیق خوب دیگرم، صادق نوابی نقدی بر همان مطلب من نوشت. به زودی، یعنی امیدوارم در همین چند روز آینده پاسخ من را به رفقا صادق و روزبه می خوانید.
تکمله ی 3: تصمیم گرفته ام این وبلاگ را فعال تر کنم. «حواری خورشید» کار دل است و هر وقت دلی بود می شود در آن نوشت در این روزهای بی دلی اما در این وبلاگ می خواهم یا لااقل سعی می کنم با چشم های مغزم راه بروم. پس از این پس دل کار خودش را می کند در حواری خورشید و مغز کار خودش را در درک حضور دیگری.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 2:59  توسط هژیر پلاسچی  | 

رفقای قهرمان و دلاور و مبارز «انوشه کیوان پناه» و «المیرا مرادی» در سایت دنیای ما مطلبی نوشته اند با عنوان: «جایی که جوان و پیر با خشت خام بر آینه می کوبند». راست این است که مطلب آنچنان من را تکان داد که تصمیم گرفتم در پیشگاه نمایندگان خلق و رهبران داهی جنبش چپ اعتراف کنم.

اینک در کمال صداقت و سلامت عقل و جان و با آزادی کامل اعتراف می کنم: من هژیر پلاسچی، دارنده ی شماره شناسنامه ی چه می دانم، وابسته به یک «محفل» پیچیده هستم. ما را در این محفل با چشم بسته به خانه های امن می برند. حتا در خانه هم حق نداریم چشم بندهایمان را برداریم. من البته صدای سهیل آصفی و الناز انصاری را می شناسم و به همین دلیل شهادت می دهم هر دوی آنها از وابستگان این «محافل» هستند.

در همین خانه های امن یک مشت لیبرال که باید چشم های درشت قرمز داشته باشند لابد، به ما «خوب درس می دهند»، یک سری «سوالات آماده» دست ما می دهند، به ما آموزش می دهند «چطور سوالاتمان را مطرح کنیم» و چطور «دغدغه لیبرال ها را به اسم چپ ها جا بزنیم» و «فتوایی» از «پیران» بگیریم. حتا اگر یک بار تیرمان به سنگ بخورد از ما می خواهند یک سال تمام انتظار بکشیم تا بالاخره بتوانیم «کار خودمان را بکنیم».

این دقیقن اعتراف نامه یی است که لابد انوشه کیوان پناه و المیرا مرادی انتظار دارند بعد از خواندن آن مطلب بخوانند و امضای سهیل آصفی و الناز انصاری را پای آن ببینند.

رفقا نوشته اند: «جوان، مصاحبه تحریک آمیز خود را چنین شروع می کند: "آقای دکتر رئیس دانا، دانیل اورتگا، رئیس جمهور نیکاراگوئه و رهبر جبهه آزادیبخش ملی ساندنیست ها به دعوت رئیس جمهوری اسلامی در تهران است. به تعامل دولی که داعیه سوسیالیست بودن دارند با جمهوری اسلامی چطور می توان نگاه کرد؟"»

به گمان من رفقا دیگر لازم نبود بقیه ی متن را بنویسند. جوان یا همان سهیل آصفی، گناه اول را مرتکب شده است. او «پرسیده» است. سهیل نمی دانسته یا می  دانسته و تحت القائات همان «محافل» مرموز خودش را به ندانستن زده که «سوال» گناه کبیره است. او با آوردن الفاظی چون: دکتر رئیس دانا، دانیل اورتگا، نیکاراگوئه، جبهه ی آزادیبخش ملی ساندنیست ها و سوسیالیست، «پیر» را تحریک کرده است. سهیل اگر در محافل چپ المیرا ـ انوشه آموزش می دید و اگر اصلن اجازه می یافت سوال کند باید می پرسید: «اوهوی! یکی از یه جایی به دعوت رئیس جمهوری اسلامی ضد امپریالیست و انقلابی ایران در تهران است. نظر مثبت شما در مورد تعامل آنها با این برادران مبارزمان چیست؟»

رفقا نوشته اند: «پیر فراموش کرده است که خود دارد با واسطه با "روز" حرف می زند، فراموش کرده است که خود با صدای آمریکا (رادیو فردا) در ارتباط با مسائل مختلف گفتگو می کند، حق خود می داند دعوت سفیر سوییس بعنوان حافظ منافع آمریکا در ایران را بپذیرد و در مهمانی او شرکت کند. تعامل پیر و جوان با اینها اشکالی ندارد، چاپلوسی هم به حساب نمی آید.»

من «پیر» را نمی دانم اما «جوان» هیچگاه جرج بوش را موجب «غنای معنوی و روحانی» مردم آمریکا ندانسته است. او با دیک چنی در میزگرد دل و قلوه رد و بدل نکرده است، آن گونه که رفیق اورتگا با رفیق رحیم پورازغدی از شکنجه گران کهنه کار حکومتی رد و بدل کرده است. «جوان» دست در دست رامسفلد سرود ارتش ظفرنمون آمریکا را فریاد نکشیده است، آنگونه که رفیق اورتگا، رفیق محمود احمدی نژاد را در آغوش گرفته است. رفقا برای خواندن گزارش کامل حضور «غیر چاپلوسانه ی» اورتگا در ایران می توانند به صفحات 3 روزنامه های دوست و برادر، کیهان و جمهوری اسلامی مورخ 21 خرداد 86 مراجعه کنند.

رفقا نوشته اند: «چاوز و اورتگا و مورالس و کاسترو ـ رهبران پاسخگو به مردم خود، و وفادار و پایبند به اصول و پرنسیب های خود ـ باید برای رضایت خاطر اینها، خود را داوطلبانه مورد تحریم اقتصادی امپریالیسم قرار دهند، «تارک دنیا» شوند، و از وظایف و مسئولیت های خود بعنوان روسای دولت های مستقل قصور نمایند. اگر این جوانان و پیران همین حساسیت، حمیت و غیرت را در ارتباط با سفر رهبران کشورهای بزرگ بویژه نمایندگان مختلف جامعه اروپا بخرج می دادند، وای که چه بلبشویی می شد.»

و چند خط بعد ادامه داده اند: «این محافل سال گذشته تیرشان به سنگ خورد و نتوانستند از پیر فتوایی علیه فعال ترین بخش انقلاب جهانی در آمریکای لاتین را بگیرند، ولی بالاخره امسال توانستند کار خودشان را بکنند.»

اول: کسی نمی خواهد رهبران پاسخگو و مسئول و همه چیز تمام آمریکای لاتین داوطلبانه خودشان را مورد تحریم قرار بدهند یا تارک دنیا شوند اما در ضمن انتظار ندارد از زبان آنها بشنود احمدی نژاد انقلابی ترین مرد دنیاست. رفقای قهرمان ما، انوشه و المیرا یا این جلمه ی چاوز را قبول دارند که تکلیف روشن است و یا قبول ندارند که باید صریح در این مورد نظر بدهند. به گمان من این که دستاوردهای اجتماعی دولت چاوز را به رخ بکشیم برای این که چنین رفتارهای چاپلوسانه و فرصت طلبانه یی را توجیه کنیم، شارلاتانیسم است. در ضمن گزینه های بهتری برای اتحاد ضدامپریالیستی هم وجود دارد. اگر انقلابیون ضدامپریالیست حاکم بر دولت ایران تنها فریادهای ضدامپریالیستی سر می دهند و بعد به مغازله ی آشکار با نمایندگان امپریالیسم می نشینند، رفقای قهرمان و مبارز اسامه بن لادن و ملا محمد عمر دائم سفارت های امپریالیسم را می ترکانند و سر عوامل امپریالیسم را گوش تا گوش می برند و برج های تجاری امپریالیسم را منهدم می کنند. پول خوبی هم که دارند. به هر حال مواد مخدر یکی از پرسودترین کالاهای جهان است. رفقای پاسخگو و مسئول آمریکای لاتین بشتابند که متحد ضدامپریالیست پیدا کردیم.

دوم: این حساسیت و حمیت و غیرت را اتفاقن باید زمانی نشان داد که کسانی چنین فرصت طلبانه رفتار می کنند که کباده ی آرمان های نیک بشری را بر دوش می کشند. تکلیف جک استراو و خاویر سولانا و البرادعی که روشن است. مگر این که اینها هم از نظر رفقا در صفوف به هم فشرده ی ضدامپریالیست ها باشند. هرگاه خاویر سولانا با شعارهای انقلابی و با نام بردن از چه گوارا و آلنده و زاپاتا دست در دست شکنجه گران و اعتراف گیران و هدایت گران جوخه های مرگ به رقص پرداخت، آنگاه از واکنش هایی چنین بی نسیب نخواهد بود. شاید بهتر باشد رفقایی که در ینگه دنیا مشغول گذران زندگی با حقوق دولتی و برگزاری کنگره های کبیر و تاثیرگذارند، کمی بجنبند و به دولت های غربی فشار بیاورند که در روابطشان تجدید نظر کنند. رفقا! میدان مبارزه که فقط پشت کیبورد نیست.

سوم: البته من می دانم در ذهن رفقا پرسشگری و اعتراض نشانه های اولیه ی ارتداد است و درست به همین دلیل الناز انصاری و سهیل آصفی چنین مرتد اعلام می شوند تا دیگر «جوان ها» حساب کار خودشان را بکنند و ماست ها را کیسه کنند. اما با کمال تاسف من هم به عنوان یکی از همان جوان های وابسته به محافل مرموز به شدت کنجکاوم بدانم آیا چاوز و اروتگا و کاسترو و مورالس آنگاه که چنین قربان صدقه ی رهبران جمهوری اسلامی می روند، اصلن یادی هم از کشته شدگان شرزه ی دهه ی شصت می کنند؟ اصلن یادی از خفته گان گورستان خاوران و گورهای بی نشان و پرشمار این خاک می کنند؟ یادی از محمد مختاری و محمدجعفر پوینده و غفار حسینی و پیروز دوانی و امیرابراهیم زال زاده که از میان مقتولان قتل های سیاسی موسوم به زنجیره یی، به سوسیالیسم باور داشتند، می کنند؟ انوشه و المیرا ما را ببخشند که چنین خشمگین می شویم. اما ما، من و الناز و سهیل و الناز ها و سهیل ها سالی دو بار لااقل برای گرامیداشت یاد هزاران هزار کشته ی دهه ی شصت و به طور مشخص یاران از دست رفته ی تابستان سیاه 67 به خاوران می رویم. ما مادرانی را می بینیم که از دوری فرزندانشان خم شده اند. ما چهره هایی را می بینیم که خطوط آشکار رنج بر آنها نقش بسته است. ما اینها را می بینیم و شرمنده می شویم وقتی رفیقایی که آنها را هم اندیش می دانیم با قاتلان همین بر خاک خفته گان نرد عاشقانه می بازند. و البته ایشان حق دارند که خشم ما را نفهمند. آن روزها که آنها گریختند و رخت برکشیدند هنوز خبری از خاوران نبود.

رفقا نوشته اند: «یکی دیگر از واسطه های اردوی لیبرال ها ... الناز انصاری خبرنگار سیاسی آفتاب» سال گذشته «تیرش به سنگ» خورد و نتوانست «از پیر فتوایی علیه فعال ترین بخش انقلاب جهانی در آمریکای لاتین را» بگیرد. «البته این بدین معنا نیست که سال پیش زهر خودشان را نریختند. ابدا. سال پیش خانم انصاری مقدمه زیر را بر مصاحبه خود با پیر، افزود.»

حالا بخوانیم مقدمه ی «زهرآگین» الناز انصاری را: «پنجمین ملاقات احمدی نژاد با "هوگو چاوز" رئیس جمهور سوسیالیست ونزوئلا این هفته در حالی صورت گرفت که "فیدل کاسترو" از دیگر هم پیمانان دولت ایران در بستر نقاهت خود در هاوانا، خفته است. ملاقات این دو رئیس جمهور و رابطه بسیار دوستانه سه کشور ایران، کوبا و ونزوئلا هر چند ریشه در موضع ضدآمریکایی آنها دارد، با این همه نوع روابط بین دو کشوری که ساختار مارکسیستی و سوسیالیستی دارند، با کشوری چون ایران، بیش از هر چیز فعالان و روشنفکران این اندیشه در ایران را متعجب کرده است. این طیف به ساختار سیاسی، عملکرد اجتماعی و خصوصا سیاست اقتصادی دولت احمدی نژاد نقدهای بسیار جدی وارد کرده اند. آنها نوع عدالتی را که مورد تاکید دولت است، بارها مورد نقد قرار داده اند و عمیقا معتقدند که بازخورد عملکرد اقتصادی دولت در جامعه نتیجه ای جز افزایش فقر و پایین آمدن سطح زندگی مردم نخواهد بود. با این همه، احمدی نژاد این هفته قبل از حضور در اجلاس سازمان ملل در نیویورک به کشورهای مخالف ایالات متحده در قاره آمریکا رفت تا دست متحدان جهانی خود را برای چندمین بار بفشارد. این دیدارهای چند باره موضوعی به دست می دهد تا با چهره های سرشناس جریان چپ به گقتگو نشست و تحلیل آنها را جویا شد. گفت و گوی خبرنگار سیاسی آفتاب، با دکتر "فریبرز رئیس دانا" از این منظر انجام شده است.»

می بینید؟ رفقا راست می گویند. مقدمه ی الناز واقعن زهرآگین است و باید هم او را واسطه ی لیبرال ها دانست. مقدمه ی او کامل نیست. لابد محافل لیبرال صلاح ندانسته اند او مقدمه ی زهرآگینش را کامل کند. او ننوشته رفیق فیدل کاسترو در همان دوران نقاهت به غیر از یارانش کوبایی اش تنها سه نفر را به حضور پذیرفت: رفیق هوگو چاوز، رفیق اوو مورالس و رفیق محمود احمدی نژاد. الناز ننوشته رفیق فیدل چگونه رفیق محمود را در آغوش گرفته بود و فیلمش را در مراسم سخنرانی مسئول سازمان جوانان حزب کمونیست کوبا که به دعوت تشکل دوست و برادر، بسیج دانشجویی در دانشگاه تهران سخنرانی می کرد پخش کردند. او ننوشته رفیق هوگو چاوز، رفیق محمود را انقلابی ترین مرد دنیا می داند. او ننوشته بود که رفیق اورتگا در حالی که سرود انترناسیونال در نیکاراگوئه پخش می شد چگونه دست رفیق محمود را در هوا می فشرد.

رفقا نوشته اند: «سال پیش الناز انصاری با این سوال ادامه داد: "نقدی که جریان چپ به این روابط دارد، عدم نزدیکی کشور ایران حداقل در زمینه توسعه و عدالت اقتصادی به این دو کشور سوسیالیست است. آیا به غیر از موضع تدافعی علیه آمریکا، شباهت های دیگری هم بین این دو کشور و دولت ایران وجود دارد؟" توجه می کنید؟ خبرنگار "آفتاب" از نقد جریان چپ به این روابط می گوید؟ کدام جریان چپ؟ چرا برای پیر ما دام پهن می کنید؟ آقای سهیل آصفی امسال با این سوال ادامه داد: "با این تفاسیر، به نظر شما ضرورت های دیپلماسی می تواند رفتار دولی با داعیه چپ و ماهیت ضدامپریالیستی را توجیه کند؟ منظورم این است که انتظار نیروهای چپ و دمکرات و رادیکال کشور از این دولت ها آیا منطقی و بجاست؟" زرنگی را می بینید؟ چند ماه پیش ایشان جواب شما را داده است. انتظار کی؟ انتظار چپ ها؟ یا انتظار "روز"؟»

باز هم الناز و سهیل گناه نابخشودنی دیگری مرتکب شده اند. آنها باز هم پرسیده اند. به راستی کدام چپ؟ مگر به غیر از انوشه و المیرا چپ دیگری هم داریم؟ اینها هم که مشکلی با این روابط ندارند؟ چرا اینقدر خرابکاری می کنید؟ چرا می خواهید این اتحاد بزرگ ضدامپریالیستی و انقلابی را دچار مشکل کنید؟ هی الناز و سهیل مگر «اینها» چه کرده اند که شما معتقدید رفتار «آنها» قابل توجیه نیست؟ چرا سخت می گیرید؟ کشتن نزدیک به بیست هزار نفر از نیروهای آزادیخواه و چپ که چیزی نیست. پای این اتحاد بیشتر از اینها می شود قربانی کرد. فقط من نمی دانم چرا انوشه و المیرا هنوز در غربت مانده اند. چرا نمی آیند تا از نزدیک جنبش ضدامپریالیستی را تقویت کنند. من قول می دهم از نفوذم در محافل لیبرال استفاده کنم و یک استقبال رسمی با حضور رفیق محمود احمدی نژاد، رفیق رحیم پورازغدی، رفیق حاج داوود رحمانی، رفیق علی فلاحیان، رفیق روح الله حسینیان، رفیق حسن گشتاپو، رفیق ماشاالله قصاب و دیگر رفقا ترتیب بدهم. قدمتان سر چشم!

رفقا نوشته اند: «سوالی که آقای آصفی می باید می پرسید، سوال جالبی است، زیرا تناقض گویی پیران می تواند موجب بدآموزی جوانان بشود، بویژه جوانانی که هنوز الگوی ... خودشان را به طور قطعی انتخاب نکرده اند و آنگونه که شاهدیم بین انتخاب به آذین یا بهنود، دکتر آریان پور یا دکتر زیدآبادی، بیژن جزنی یا فرخ نگهدار، ف. تابان، فریدون احمدی، بین "نوید" قدیم و "پیک نت" دست و پا می زنند، جوانانی که عاشق "چه گوارا" هستند، ولی از مبارزات ضدامپریالیستی و ضداستعماری او دلخوشی ندارند و ته دلشان خوشحالند که "چه" را زنده نگذاشتند تا مثل فیدل دیکتاتور شود!»

مشکل همین است. رفقا انوشه و المیرا هنوز فکر می کنند مانند دوران جوانی های خودشان، ما جوان ها هم نیاز به الگو داریم. ما هم می خواهیم مقلد باشیم. ما نیازی به مرجع تقلیدی داریم که از او «فتوا» بگیریم. ما هم مرید «پیرها» می شویم. نه رفقا! اشتباه به عرضتان رسانده اند. جوانان امروز جستجو می کنند و سیب های گندیده را تف می کنند. آنها مانند شما سال ها گندیدگی ها را تحمل نمی کنند تا یک دفعه به این نتیجه برسند که از قافله ی انقلاب عقب مانده اند و بعد سعی کنند با فحاشی و اتهام زنی و دروغ پراکنی انقلابی بودن خود را ثابت کنند. اتهام زنی های بی شرمانه یی از این دست: «این جوان ها خوب درسشان را یاد گرفته اند، با سوالات آماده می آیند، می دانند چطور سوالاتشان را مطرح کنند، می دانند چگونه دغدغه اردوی لیبرال ها را به اسم چپ ها جا بزنند و پیر را هم به تناقض گویی بکشانند.»

این جوان ها حواسشان نیست که به غیر از چشمان امنیت خانه، سرهنگان بدون درجه ی امنیت خانه های بعدی دارند از امروز آنها را رصد می کنند تا به جرم یک لینک بعدها به چارمیخ شان بکشند. آنها، حداقل برخی از آنها یاد گرفته اند در برابر هر دیکتاتوری اعتراض کنند. اگر از نظر شما زندانی شدن مخالفان و روزنامه نگاران در کوبا مشکلی نیست، اگر از نظر شما حکومت مادام العمر و تک حزبی و خلیفه گری کمونیستی مشکلی نیست، برخی از این جوان ها یاد گرفته اند دیکتاتوری را تحت هیچ نامی و با هیچ توجیهی نپذیرند.

من در سرتاسر این پاسخ هیچ کجا نامی از فریبرز رییس دانا نبردم. نه به این دلیل که با انتقادات انوشه ـ المیرا موافقم، حتا نه به این دلیل که من هم انتقاداتی به او و از قضا همین مصاحبه ی او دارم، بلکه به این دلیل که انوشه و المیرا برچسب از جیب بغلشان بیرون نکشند که نوچه های رییس دانا به میدان آمدند. اما فقط یک جمله را بگذارید نوشته باشم. رییس دانا چند وقت پیش مصاحبه یی با سهیل آصفی داشت که در آن از ادبیات نامناسبی استفاده کرده بود. برخی از رفقا این نکته را به او تذکر دادند. خود من هم در دیداری که به مناسبت سالگرد زندانی شدن ناصر زرافشان در خانه ی زرافشان با هم داشتیم، انتقاداتم را به او گفتم. رییس دانا آنقدر شهامت و شرافت داشت که در یک مصاحبه ی دیگر از ادبیات توهین آمیزش عذرخواهی کند. آیا انوشه و المیرا هم اینقدر شهامت و شرافت دارند؟ و این پرسش البته آخرین گناه کبیره ی من نخواهد بود.

تکمله ی 1: وبلاگ حواری خورشید با مطلب «یک نامه ی سرگشاده ی واقعی از یک عاشق واقعی برای یک معشوق خیالی» به روز شد.

تکمله ی 2: داشتم نقدی می نوشتم بر مطلب بینا داراب زند که با عنوان «چپ انقلابی و تشکلات کارگری» در سایت سلام دموکرات منتشر شده است. اینک مجالی پیش آمده تا هم من نقد بهتری بنویسم و هم رفیق خوبمان قسمت چهارم و پایانی بحثش را روی سایت بگذارد.

تکمله ی ۳: نقد رفیق خوبم قوقولی قوقو بر مطلب من را در اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 3:24  توسط هژیر پلاسچی  |